جیگردوست داشتنی
دوستی
در خیابان پرسه میزنم و مثل بچه ها بازی میکنم با بطری خالی که روی زمین افتاده ...شاید به همین سبب رهگذران اینگونه به من می نگرند ؟؟؟ در نگاه مکرر خیابان ها محو میشوم ...به اینجا که میرسم خیره نگاهی را به وضوح حس میکنم و بازهم مثل کودکان مغزم پر میشود از علامت سوال و میمانم در جواب ؟؟؟ شاید هیچ وقت جرئت لحظه ای نگریستن به آن دو چشم خیره را در خود نیابم (درست مثل بچه ها که ترس از انجام کاری دارند و همچنان در آن مصرند ) اما کاش ...کاش لحظه ای از دورترین نقطه سکوت از رو به رو آن نگاه ناگهان در چشمانم رسوخ کند تا شاید در یابم معنای آن همه ابهام را ...کاش مثل بچه ها دل به دریا میزدم و می پرسیدم جواب سوالم را! ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ خواستم بگم دوباره امدم بعد از یک سال دوستون دارم دیدی عشقت محال بود بودن با تو خیال بود دلی که دادم به دستت زدی تو شکوندیش آسون به خدا اون بی گناه بود بی گناه بود.... دیدی عشقت محال بود بودن با تو خیال بود دلی که دادم به دستت زدی تو شکوندیش آسون به خدا اون بی گناه بود بی گناه بود.... دیدی رفتی و قولات همه سراب شد عشقتم مثل بازی بچه ها شد سرگرمی میخواستی چرا قلب منو عشق منو...به بازی گرفتی به بازی گرفتی..... دیدی رفتی و قولات همه سراب شد عشقتم مثل بازی بچه ها شد سرگرمی میخواستی چرا قلب منو عشق منو...به بازی گرفتی به بازی گرفتی..... ای خدایه کاری کن رفیق آسمون بشیم بی دروغ وبی ریا،هرچی میخوای همون بشیم این قدر مهربـــــــــــــونی تو آدما کم نباشه حتی یک پرنده هم شکار آدم نباشه دلامون صاف باشه ودوستی هاصد رنگ نباشه آدما آدم باشن،دلاشون از ســـــنگ نباشه با یه بونه ی کوچیک،کینه ها شعله ور نشه آدمیـــــت این همه بین ما دربه در نشه ای خدا یه کاری کن،صمیمی وساده باشیم واسه گفتن و شنیدن از تــــو آماده باشیم فقر وناداری برای کسی تشویش نیاره جز به سمت تـــــــو کسی دست طلب پیش نیاره هرگز از دونه وآب،لونه ای خالی نمونه سر دیوار کسی جغد<<نداری>>نخونه ای خـــــدا یه کاری کن رفیق آسمون بشیم بی دروغ وبی ریا هرچی میخوای همون بشـــــــیم
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است.
| :قالبساز: :بهاربیست: |

